|
یکی نیست ... یکی نبود
|
برای اولین بار بود که می خواستم به پولی که مال من نیست دست بزنم .در واقع اولین بار بود که می خواستم دزد باشم . دیگه نمی خواستم یه زندگی معمولی رو تحمل کنم ، نمی خواستم با حسرت به چیزایی که می خواستم داشته باشم نگاه کنم و بی تفاوت از کنارشون بگذرم، دیگه نمی شد. خیلی وقت بود اون خونرو می پایدم ،یه خونه ویلایی توی یکی از اون خیابونای شهر که خریدن یه مترش برای آدمای مثل من سال ها پسندازو می طلبید. بالاخره کاره خودمو کردم ، اون شب رفتم توی خونه که به طرز عجیبی سوت و کور بود و وقتی اولین کمد رو توی اولین اطاق امتحان کردم یه بسته تراول تا نخورده سر خورد توی دستهام ،منم بدون معطلی زدم بیرون ولی از شانس نکبتیم وقتی از دیواره خونه پریدم پایین پاسبانی منو دید که ظاهرا اتفاقی از اونجا رد می شد .پاسبان وقتی منو دید ایست داد ، من توجه نکردم،دنبالم می دوید و ایست می داد ، من توجه نمی کردم ، فرار می کردم . انتهای کوچه تاریک بود و فقط یه چراغ روشن اونجا وجود داشت . در حالی که تقریبا از کارم پشیمون شده بودم و می خواستم به زندگی قبلم برگردم پاسبان ایست داد و این بار یه تیر هوایی هم شلیک کرد ، تیر به تنها چراغ اونجا خورد و کوچه توی تاریکی فرو رفت و منم از مهلکه فرار کردم. وقتی چند تا کوچه بالاتر کنار دیوار ایستادم تا نفسم جا بیاد با خودم فکر کردم خواست خدا بود که اون چراغ خاموش بشه تا من فرار کنم تو همین حال خوش بودم که وقتی دستمو گذاشتم روی جیب بلوزم جایی که پولو گذاشته بودم متوجه شدم خبری از پول نیست......ء
.
همه دلشون می خواست جای من باشن.از همکارو زیر دست بگیر تا حتی برادر زاده ی ۵ساله ی خودم که توی نقاشی هاش خودشو توی لباس پلیس می کشید. همیشه از طرف دوستان و اشنا ها به خاطر شجاعت هام تحسین میشدم . یک سالی بود که منتقل شده بودم به اداره ی پلیس یکی از محله های بالای شهر که امنیتش به خاطر حضور یکی از قاضی های مهم کشور اهمیت بیشتری پیدا کرده بود.ولی این روزهای آخر کارها خوب پیش نمی رفت ، مثل همیشه نبودم ، بی انگیزه و بی حوصله شده بودم . حسابی تنها شده بودم شاید به خاطر این بود ولی دیگه حتی حوصله تحسین دیگران رو هم نداشتم. اون شب نوبت گشت من نبود ولی تصمیم داشتم کمی قدم بزنم . خیابون ها خلوت و تقریبا بی صدا بود، بی اختیار سمت حرکتم رفت به سمت کوچه ی آقای قاضی که تملک مالی بدی هم نداشت ! توحال خودم بودم که متوجه پایین افتادن چیزی از دیوار خونه ی آقای قاظی شدم ، یه مرد بود که به محض پایین افتادنش به بسته هم از جیبش بیرون افتاد ولی اونقدر دستپاچه بود که متوجه بسته نشد و سراسیمه فرار کرد. سعی کردم دنبالش کنم اما احساس بی تفاوتی می کردم و به جلو کشیده نمی شدم. چندین بار ایست دادم وقتی به انتهای کوچه رسیدیم ایستادم و تیر هوایی شلیک کردم که به تنها چراغ روشن انتهای کوچه اصابت کرد . توی تاریکی کوچه گمش کردم و با خودم فکر کردم حتما خواست خدا بوده که تیر به چراغ بخوره تا اون فرار کنه .فردای اون روز به خاطر استفاده ی نا به جا از اسلحم توبیخ شدم و به خاطر صلب آسایش اهالی خصوصا آقای قاضی از کار بر کنار شدم .......ء
.
دیگه سالهای آخر زندگیمه دلم می خواست توی وطن خودم بمیرم و دفن بشم اما دیگه فرق چندانی هم نمی کرد چون من که کسی رو توی وطن خودم نداشتم تا روز سال نو بیاد کنار قبرم و برام یه دسته ارکیده که عاشقش بودم بیاره .خب در عوض اینجا مرد ه هاشون خیلی نزدیک به هم چال می شن برعکس وقتی که زندن . اصلا برای پیرزن مستمری بگیر تنهایی مثل من چه فرقی می کرد.فکر های احمقانمو تموم کردمو مثل هرشب ویلچیرم رو کشوندم کنار پنجره تا یکم هوا بهم بخوره و زندگی سرد این محله ی عیان نشینو تماشا کنم که متوجه دوتا جون که با هیا هوی زیاد دنبال هم می دویدن شدم ، من که از حرفهایی که جون عقب تری به دوستش می گفت چیزی متوجه نمی شدم ولی به خاطر طراوت نادری که توی اون محل دیده بودم صلیبی کشیدمو از خدا خواستم سلامت روح و جسم این دو جون رو حفظ کنه.ء
I dont mind where you come from
As long as you come to me
But I dont like illusions I cant see
Them clearly
I dont care, no I wouldn't dare
To fix the twist in you
You've shown me eventually what you'll do
I dont mind
I dont care
As long as you're here
[Chorus]
Go ahead and tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
And do it all over again
It's all the same
Hours slide and days go by
Till you decide to come
But in-between it always seems too long
Suddenly
But I have the skill, yeah
I have the will, to breath you in while I can
However long you stay is all that I am
I dont mind, I dont care
As long as you're here
Go ahead and tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
And do it all over again
It's always the same
Wrong or Right
Black or White
If I close my eyes
Its all the same
In my life
The compromise
I'll close my eyes
Its all the same
Go ahead say it
You're leaving
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same
.
.
! I love this song. It is so beautiful and so moving.
.
اتاق
پراز عصرپنج شنبه ها و عطر خدا و خاطرات ِ ورم کرداست
رديف های موازی کتاب و مجسمه چوبی کودکی رنگ پریده
با فنجانی که عطر چای پس پریروز را می دهد ,
باران تابستان ِ مارگریت دوراس کنار روزنامه های همشهری
با واژه های که بوی کافور کهنه و کلمات کسالت بار می دهند
خنده دار نیست؟؟
شاعری می گفت :
در شب ِ برفی پنجره ای بگشا ]
[ تا جهان ترانه ای بخواند
هه ..... چه مسخروفی
سنفونی ملافه های خونی پیچیده بر اندام کودکان پنج ، شش ساله ؟؟
یا ضجه های بیوه زنی که هنوز باکره است ؟؟
یا گوشه های نگاه کودکی به زوایای یک تکه نان ؟؟
یا التماس لب های نوزادی بر پستانی خشکیده ؟؟
این است ترانه جهان ؟؟
شاعر؟؟
و باز سکوت...
خسته از ويروس شب
به پلكان ماه مي گريزم
چشم به راه آفتاب
تا فردای آرام
فرو افتم
بر قامت خاک
آمین...